مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

289

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

راه نتوانى رفت . و اما كنيزك شاه‌بندر چون نزد خاتون شد ، گفت : اى خاتون ، ام الخير ، ترا سلام مىرساند و فردا با دختران خود در بزم عيش حاضر خواهند بود . خاتون گفت : اى كنيزك ، كودك در كجاست ؟ كنيز گفت : او را در نزد ام الخير بگذاشتم كه مبادا بر تو بياويزد و ام الخير ، دينارى چند از بهر مغنيان ، شباش فرستاده . چون دينار بمغنيان داد ، ديدند كه برقه‌ايست سيمين . آن‌گاه خاتون به او گفت : اى پليدك ، بيرون شو و كودك را درياب . كنيزك بيرون رفته ، از عجوز و كودك اثرى نيافت . فرياد برآورد و بر زمين افتاد . عيش ايشان باندوه بدل شد . در آن هنگام ، شاه‌بندر بازآمد و از ماجرى آگاه شد . غمين و محزون در جستجوى پسر از خانه بدر شد و جستجو هميكرد تا اينكه پسر را در دكان زرگر ، برهنه يافت . گفت : اى عذره ، اين فرزند منست . زرگر گفت : آرى . فرزند تست . آنگاه شاه‌بندر ، كودك را برداشت و از غايت فرحناكى ، از جامهء او نپرسيد . و لكن زرگر ديد كه شاه‌بندر ، پسر خود را همىخواهد ببرد . بر وى پناه بجست . شاه‌بندر گفت : اى زرگر ، ترا چه روى داده ؟ زرگر گفت : عجوزى از من هزار دينار زرينه از بهر دختر تو گرفته ، اين پسر در نزد من گروگان گذاشته و اگر پسر نميبود ، هرگز بعجوز چيز نميدادم . شاه‌بندر گفت : دختر من حاجت بزرينه ندارد . جامه‌هاى پس من بازپس ده . زرگر فرياد زد و گفت : اى مسلمانان ، مرا دريابيد . و ايشان بكشاكش اندر بودند كه هيزم‌فروش و صباغ و بازرگان‌زاده كه در جستجوى عجوز ميگرديدند ، برسيدند و سبب منازعت بازرگان و زرگر بازپرسيدند . ايشان حكايت فروخواندند . صباغ و ياران او گفتند : اين عجوز حيلت‌گريست كه پيش از شما دام بر ما نهاده . پس حكايتهاى خويشتن بزرگر و بازرگان حديث كردند . شاه‌بندر گفت : اكنون كه من پسر يافته‌ام ، از جامهء او درگذشتم . اگر عجوز را پديد آورم ، جامه‌ها بازپس خواهم گرفت . پس شاه‌بندر ، پسر بسوى مادر برد . مادرش از سلامت فرزند شادان گشت . و اما زرگر از آن سه تن پرسيد كه : شما بكجا خواهيد رفت ؟ گفتند : ما بجستجوى عجوز روانيم . زرگر گفت : من او را